|
روستای مياندشت بوشهر
| ||
|
پربازدید ترین ها آپلود سنتر دایمی |
داستان درباره یک کوهنورد است که می خواست از بلندترین کوه ها بالا برود. او پس از سالها آماده سازی، ماجراجویی خود را آغاز کرد،ولی از آنجا که افتخار کار را فقط برای خود می خواست، تصمیم گرفت تنها از کوه بالا برود. شب بلندی های کوه را تماماً در بر گرفت و مرد هیچ چیز را نمی دید. همه چیز سیاه بود. و ابر روی ماه و ستاره ها را پوشانده بود. همانطور که از کوه بالا می رفت، چند قدم مانده به قله کوه، پایش لیز خورد، و در حالی که به سرعت سقوط می کرد، از کوه پرت شد. در حال سقوط فقط لکه های سیاهی را در مقابل چشمانش می دید. و احساس وحشتناک مکیده شدن به وسیله قوه جاذبه او را در خود می گرفت. اکنون فکر می کرد مرگ چقدر به او نزدیک است. ناگهان احساس کرد که طناب به دور کمرش محکم شد. ناگهان صدایی پر طنین که از آسمان شنیده می شد، جواب داد: " از من چه می خواهی؟ " ای خدا نجاتم بده! - واقعاً باور داری که من می توانم تو را نجات بدهم؟- البته که باور دارم. گروه نجات می گویند که روز بعد یک کوهنورد یخ زده را مرده پیدا کردند. و شما؟ چه قدر به طنابتان وابسته اید؟ آیا حاضرید آن را رها کنید؟ امتیاز بدهید : موضوع : | بازدید : 630 برچسب ها : لحظه ها میاندشت , میان دو دشت بوشهر , همیشه سر سبز میاندشت, بهترین لحظه ها در میاندشت , میاندشت با صفا, [ سه
شنبه
9 تير
1394 ] [ 16:28 ] [ میاندشت بوشهر ]
|
عضویت / ورود آمار سایت
آنلاین : |
| [ : ایران اسکین ] [ Weblog Themes By : iran skin] | ||